سر مست اگر درآیی عالم بهم بر آید
خاک وجود ما را گرد از عدم بر آید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر آید
خلوت نشین جان را آه از حرم بر آید
گلدسته امیدی بر خاک عاشقان نه
تا رهروان غم را خار از قدم بر آید
تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم
جام و قدح را بشکن بیحد و بسیار بده
به بهانه جشن فرخ
مـــــــــــــهرگان
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که بـاد صـبح نـسیـم گـره گـشا آورد
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه شــاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است که مژده طرب ز گلـشن سبا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد
فرهنگ ایران، فرهنگ شادی است. فرهنگ جوش و خروش، فرهنگ آبادانی. چرا که فرزانه توس آبادانی و شادمانی را جدا نمی داند؛ "کز آباد کردن، جهان شاد کرد". فرهنگ ایرانی خرد بنیان است، در هر زمان و مکانی بر پایه خرد است و خرد نگر. این شادی که در تمام جان و اندیشه ایرانی جریان دارد نیز از خرد بر می خیزد؛"از و شادمانی وزویت غم است". با نگاهی بر سالشمار ایرانی می توان جشن های بی شماری را دید که هر یک با خردمندی در درازنای سال برگزار می شوند. از نوروز خجسته که درفشی نمادین از ایرانی بودن است و براستی سرآغاز سال نو است تا جشن های ماهانهی فروردینگان و اردیبشهتگان. از سدهی فروزان که یادگاری است از هوشنگ داد گستر تا چله. همچنین است گاهان بارها یا جشن های آفرینش که براستی آرمان آنان زدودن خستگی و تاریکی از دل و جان مردم است؛ به ویژه مردم دردمندی که درد زمانه شادی را از لبان آنان زدوده است. و مهرگانی که زمان مهر ورزیدن به تمام نیکی ها و زیبایی ها است. بی شک پس از نوروز بزرگترین جشن از میان تمام جشن های سپنت ایران مهرگان می باشد. مهرگانی که در میان سال برپا می شود تا نیرویی باشد برای آغاز سرمای زمستان. اما براستی چرا در آئین ایرانی شادی چنین جایگاهی دارد؟ جایگاهی که داریوش شاه دادار را سپاس می گوید چرا که شادی را برای انسان آفرید؛ داریوش شاهی که خود در مهر روز از مهر ماه، در جشن فرخ مهرگان تاج کیانی بر سر کرد.
اندیشه ایرانی اندیشه انجمنی و همازوری است. اندیشه ایی که همگان خویشکاری دارند تا با هم و کنار هم برای آبادانی و زیبایی کوشش کنند. همین در کنار هم بودن است که اندیشه ایرانی را با شادی گره زده است. گره ایی که نه با آتش اسکندر خاموش شد و نه با جزیه عرب خمیده. گره ایی که نه زیر سم مغولان نابود شد و نه قهوه قجری تار و پودش را گسست. گره ایی نا گسستنی که یک یک ما را به هم پیوند داده است تا با مهر دست در دست یکدگر نهیم و ایرانشهر، از سرخ تا خرمشهر، از ارس تا کارون، از سیستان تا کردستان را آباد و شاد کنیم.
از همین روی است که بر ما بایسته است یک بار دگر بر برگزاری آئین های ایران پافشاریم و در کنار هم به سور نشینیم. سوری که ما را به هم پیوند می دهد و با مهر این گره را محکم و محکم تر می کند. بر ماست که آئین های ایرانی را نه تنها در تارنگارهایمان بلکه در خانه و کوچه و مغازه و دفتر کارمان به یکدیگر شادباش گوییم تا بار دگر این خاکستر خاموشی را از روی ققنوس کنار زنیم و پروانه بال و پر گرفتن به این ققنوس زیبا دهیم. بیایید از همین امروز جشن های ایرانی را چنان که شایسته ایرانی است برپا کنیم.
فریدون چو شد بر جهان شهریار ندانست جز از خویشتن شهریار
بفرمود تا آتـــش افروخــــتند همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مـــــهرگان دین اوست تن آسانی و خوردن آئین اوست
به بازوان تـوانا و قـوت سر دســت خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نـــترسد آنکه بر افـتادگان نبخشایـــــد که گـر ز پا در آید کسش نگیرد دست
هرآنکه تخم بدیکشت وچشم نیکی داشت دماغ بیهــده پخت و خیال باطل بســت
ز گوش پنبه بـرون آر و داد خلق بده و گرتو می ندهی داد، روز دادی هست (سعدی)
امروزه همگان از مدنیت و حقوق انسان ها سخن به میان می آورند اما چیزی که در میان تمام جوامع روز به روز کمتر دیده می شود احترام به انسان و انسانیت است. گویی پیر بلخ سالیان پیش امروز را دیده بود که شیخان چراغ به دست به جستجوی انسان اند.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
و در میان این تاریکی پر هیاهو هر روز برای افتخار و بالیدن دستمان کوتاهتر از دیروز است. دیروزی که در هرگوشه آن سندی است نمایان، از اندیشه پاک ایرانی که به کرداری پاک می رسد، کرداری که جهان را به کرنش وا می دارد.
سالیان سال از نبرد سالامیس می گذرد؛ نبردی که با تیزهوشی و آینده نگری تميستوكلس، انديشمند، دمكراسي دوست، دولتمرد و نظامي يوناني به سود یونانیان پایان پذیرفت و نیروی دریایی خشایارشا شکستی سختی را از متحمل شد. تميستوكلس که قدرت روزافزون ایران را پیش بینی کرده بود با گرفتن رای موافق آتنی ها برای برداشت بیشتر از معادن نقره، نیروی دریایی یونان را با بهره گیری از کشتی های تريرم سه برابر کرد و با هوش نظامی خود کشتی های ایرانی را در تنگه كم عرض سالاميس به دام انداخت و از بین برد.
اما این پایان داستان نبود؛ چند سال بعد زمانی که وی درگیر رقابت هاي داخلي بر سر قدرت شد برخي از رقيبانش او را متهم كردند كه بيش از جمع كل درآمد مشروع، ثروت اندوزي شخصي كرده و با این اتهام تیمستوکلس را تبعید کردند. تیمستوکلس پس از چندی نامه ایی به خشایارشا نوشت و خواهان گرفتن پناهندگی سیاسی از ایران شد. هر چند وی شکستی سنگین به ایران وارد کرده بود اما زمانی که سخن از انسانیت و کرامت انسانی است ایرانی گونه ایی دیگر می اندیشد. خشایارشا نه تنها در بيست و چهارم سپتامير سال ۴۶۴ پيش از ميلاد پناهندگی سیاسی به وی داد بلكه فرمانداري شهر مگنسيا را هم به وي سپرد و برايش يك مستمري سالانه برابر ۵۰ تالان نقره در نظر گرفت. این جریان را تاریخ نگارانی چون توسيديدس، ديودوروس و پلوتارك برای آیندگان نگاشته اند و اندیشه پاک ایرانی را ستوده اند.
براي يك جامعه هيچ نعمتي بالاتر از داشتن دمكراسي و مديريت خوب نيست و اين نعمت تا زماني باقي ماندني است كه افراد جامعه قدردانش باشند و از اصالت آن پاسداري كنند. (تیمستوکلس)
فرهنگ معین معنی اسطوره را چنین نوشته: افسانهی باطل، داستان بی سامان و قصه دروغ. این همان معنی می باشد که لغت شناسان عرب برای اسطوره قائل هستند. عربان اسطوره را بر وزن "افعوله" از ریشه "سطر" می دانند که به معنای سخن های بی بنیاد و شگفت آور است. اسطوره به این معنی در قران نیز بارها به کار رفته است از جمه سوره نحل، آیه ۲۴: و اگر بپرسند چیست آنچه خدای شما فرستاده است؟ می گویند افسانه ها و دروغ های پیشینیان (اساطیر الاولین). هر چند عربان اسطوره را واژه ایی عربی می دانند اما حدس درست تر این است که این واژه باید از زبان یونانی به عربی برده شده باشد. واژه یونانی Historia“" به معنی سخن و خبر راست است که، "Story" در انگلیسی نیز از همان ریشه است. به نظر می رسد اسطوره نیز تغیر یافته همین لغت باشد که امروزه در فارسی کاربرد دارد. اما واژه اسطوره در فارسی برابر با معنی "Myth" در زبان های اروپایی است که در ادامه بیشتر از آن سخن خواهیم گفت. بسیاری از مردم افسانه و اسطوره را یکی می دانند و به جای یکدیگر استفاده می کنند اما باید توجه داشت افسانه، داستان ها و حکایت هایی عامیانه است که در بین مردم رواج دارد و همگان با آن آشنا هستند اما هنوز به پیچیدگی و رازآلودگی اسطوره در نیامده است، هرگاه افسانه ها بتوانند پیوندی ژرف با یکدیگر بدهند و جهان بینی باستانی را بپذیرند می توانند تبدیل به اسطوره شوند. به بیان دیگر اسطوره، افسانه هایی است که در گذر زمان با یکدیگر یکی شده اند و با پذیرش نمادها و دریافت جهان شناسی رازآمیز و باستانی به شکل اسطوره ایی واحد در آمدهاند.
بیان تعریفی جامع و مانع از اسطوره اگر غیر ممکن نباشد بسیار دشوار است چرا که اسطوره همواره مورد پژوهش دانشوران زمینه های گوناگون قرار گرفته است و هر یک بنابر منش و مشرب علمی خود تعریفی از اسطوره ارائه کرده اند که در عین درست بودن بسیار ناقص می نماید. هنرمندان، تاریخ شناسان، ادیبان، روانشناسان، مذهبیون، فلاسفه و دیگر پژوهشگران هر یک از دیدی به اسطوره نگاه کرده اند و همین جهاشمولی است که ارائه تعریفی از اسطوره را مشکل می سازد. با این وجود زمانی که به سرچشمه های اسطوره نگاهی می اندازیم اهمیت اسطوره شناسی بیش از بیش آشکار می شود. انسان جستجوگر و پرسشگر از روز نخست در پی یافتن پاسخ هایی برای پرسش های خود بود، پرسش هایی در باره انسان، جهان و خدا. پاسخ های انسان نخستین به این پرسش ها که برخاسته از اندیشه و نگاه او به جهان بود پایه گذار بنیان های اسطوره می باشد. با گذر زمان شاخ و برگ این شالوده نخستین رشد کرد و اسطوره های گوناگون شکل یافت. از همین روی اگر به اسطوره های مردم گوناگون نگاه کنیم اشتراکات بی شماری بین آنان می بینیم. این اشتراکات به دوسبب بین اسطوره های مردم گوناگون وجود دارد. نخست، ریشهی آرزوها و خواسته های مردم یکسان است همگی خواهان قدرت بیشتر، شکست ناپذیری و نامیرا بودن هستند این آمال یکسان سبب شباهت بین اسطوره های ملت های مختلف است. از طرف دیگر، نخستین یاری دهنده انسان در جستن پاسخ های خویش، طبیعت و نیروهای طبیعی بود؛ پس انسان با دیدن آسمان، زمین، باد و ... شروع به اندیشیدن کرد. برای مثال در بسیاری از اسطوره های آفرینش، آسمان چون پدری بر روی زمینی که نمادی از مادر است می بارد و انسان چون گیاهی از خاک می روید. با وجود تمام این شباهت ها، اختلافات دینی، جغرافیایی و نژادی سبب دگرگونی اسطورهای مردم گوناگون از هم است که با مطالعه آگاهانه و اندیشورانه در اسطوره ها می توان به این باورها دست یافت. جان هینلز درباره سودمندی مطالعه اسطوره های ایرانی معتقد است: "اسطوره ها از داستان ها یا روایت های نمادین محض به مراتب با اهمیت ترند. اسطوره ها منشورهایی را در مورد رفتار اخلاقی و دینی به دست می دهند، عقاید را تبیین و تدوین می کنند و سرچشمه های قدرت مافوق الطبیعه هستند. از این رو هنگامی که ما بر اسطوره شناسی ایرانی نظر می اندازیم صرفا بر روایات تاریخی غیر واقعی یا بر اشعار زیبا و باستانی نمی نگریم، بر جهان بینی اصلی ایرانیان و دریافت آنان از انسان، جامعه و خدا توجه می کنیم."
اما پرسشی در اینجا باقی می ماند و آن طریقه پژوهش در میدان اسطوره شناسی و فرق آن با تاریخ است. در تاریخ ما با مستندات و رخدادهایی روبروییم که زمان و مکان مشخصی دارند و با پی گیری این مستندات می توانیم به بن تاریخ رخدادها پی ببریم. اما در اسطوره ما با رخدادهایی فارغ از زمان و مکان روبروییم. ما نمی توانیم اسطوره را با ابزارهای تاریخ شناسی بکاویم بلکه باید نگاهی به زبان اسطوره که زبان نماد است داشته باشیم. تنها با شناخت نماد ها و نقش آنان است که می توان راز اسطوره را آشکار ساخت. استاد کزازی در باره فرق تاریخ و اسطوره باور دارد که؛ " تاریخ گزارشی است خودآگاه از نمودها، از آنچه به راستی رخ داده است؛ و در برابر آن، اسطوره گزارشی است ناخودآگاه از پدیده هایی که نیک در جان و نهاد مردمان و تبارها در درازنای زمان کارگر افتاده اند"، پس تنها با گذر از پوسته خودآگاه و رسیدن به شناخت از نهاد و نماد است که می توان از راز اسطوره آگاه شد چنانکه پیر فرزانه طوس هم یادآور شده:
تو این را دروغ و فسانه مدان به یکسان رَو ِشن ِ زمانه مدان
ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد
این نکته ساده اما بنیادین را ابومنصور معمری سالها پیش از سخنگوی طوس در دیباچه شاهنامه ابومنصوری بدین شیوه یادآور شده: "پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند، و اندرین چیزهاست که به گفتار خواننده را بزرگ می آید و ... این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی، و آنکه دشمن دانش بود این را زشت گرداند."
در اسطوره گاه فرد چنان گسترش می یابد که نمادی می شود از یک آئین و دین؛ به مانند زال که نمادی است از "زروان" یا خدای زمان و یا فریدون که می تواند نمادی از "مهرپرستی" باشد. از دیگر سو دوره های تاریخی گاه چنان فشرده می شوند که یک تن نمادی می شود از دوره ایی تاریخی، برای نمونه طهمورث نمادی است از دوره ایی که انسان خط را اختراع کرد و یا هوشنگ نماد دوره ایی از زندگی انسان است، که انسان موفق به کشف آتش شد.
پس همانطور که دیدیم برای شناخت اسطوره باید با زبان رازها و نمادها آشنا بود و نمی توان با ابزارهای شناخت دیگر علوم به شناخت اسطوره پرداخت. برای شناخت اسطوره باید به خویشتن ناخودآگاه بشر که در طول هزاره ها شکل گرفته رفت و راز از رمزها گشود و پی به درون پر پیچ و خم اسطوره برد.
در انتها جا دارد نقلی کنیم از استاد محمد مقدم که واژه پارسی "میتخت" را برابر اسطوره می دانست: "در اوستا "میث" به معنی دروغ و "میثَ اوخته" به معنای گفته دروغین است؛ در پهلوی، به "میتُخت" و "دروغ گوشن" برگردانده شده است. در بونانی "میث، موث" به معنای افسانه و داستان، از این واژه اوستایی و "موثولوگیا" (در انگلیسی Mythology) درست برگردانده "میتخت" است. در عربی به گونه های "متوع":دروغ گفتن؛ "مذ ّاع": دروغگوی؛ "مذیذ": دروغگوی؛ راه یافته است. اینکه میث با دروغ فرقی دارد، از اینجا پیداست که دو واژه جداگانه برای آنها در اوستا به کار رفته؛ و شاید این فرق در واژه "مذع" عربی مانده که "مذع له مذعا" به معنای "گفت با وی بعضی را و نهان داشت بعض آنرا" است. این درست معنایی است که در میتخت: Mythology مانده که دروغی نیم بند است؛ چنانکه خواجه می فرماید: "چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند"